امروز با صدای بارون بیدار شدم بعد خواستم دعا کنم که خدایا کاش همیشه اینجوری بارون بیاد اما یاد اون اس ام اس ی افتادم که این روزها شاید همه مون دریافت کردیم اینکه" خدا به فکر اون بچه ای که کفش هاش پاره است هم هست " بعد یاد اونهایی افتادم که ممکنه سقف خونه شون چکه می کنه ... بالاخره دلم نیومد دعا کنم که کاش بازم بارون بیاد ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:27  توسط معصومه اسمعیل نژاد
|
