امروز ۱۰صبح که داشتم می رفتم سازمان یه مسیر طولانی رو پیاده رفتم مدتی که گذشت دیدم یکی داره میاد و داره با خودش حرف می زنه خیلی آشفته بود برای همین دلم می خواست بدونم که چی شده و چی داره میگه آروم گفتم ببخشید چیزی گفتین عصبانی جواب داد آره دارم به دنیا می گم از امروز سنگ خواهم شد بعد هم بلافاصله رفت و من از شدت ماجرا روی زمین میخ کوب شده بودم از صبح دارم فکر می کنم که چرا او می خواهد سنگ شود ؟
دوست عزیز تو چی فکر می کنی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:7  توسط معصومه اسمعیل نژاد
|
