اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم
دوستان از اینکه مشارکت کردید ممنونم
این غزل بسیار زیبا از حافظ را تقدیم همه دوستان میکنم
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان خوشتر ازین غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست بجز باده پرست
نویسنده: مژگان
مرا از تست هر دم تازه عشقی
ترا هر ساعتی حسنی دگر باد
اگر اجازه باشد من هم در مشاعره پیشنهادی شرکت کنم
دیدی ای دل که غم یار دگرباره چه کرد؟
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟
ادامه مشاعره:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند.
تفألي به حضرت حافظ زدم و جوابش اين بود:
دل چو پرگار به هر سو دوراني ميكرد
واندر آن دايره سرگشته پابرجا بود
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند
در ده بیاد حاتم طی جام یک منی
تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد/مهربانی کی سر امد مهربانان را چه شد
در میان لاله و گل اشیانی داشتم
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
شهریاران بود وخاک مهربان این دیار/شهریاری کی سر آمد شهریاران را چه شد
تاب بنفشه میدهد طره ی مشک سای تو/پرده ی غنچه میدردخنده ی دلگشای تو
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
در اندرون من خسته دل ندانم کیست/که من خموشم و او در فغان و غوغاست
پیاده میروم و همرهان سوارانند
دلبر برفت و دلشدگان را خبرنکرد/ یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد/لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
غم هجران ترا چاره ز جایی بکنیم
شب را چه گنه قصه ما بود دراز
چرا که بی سر زلف توام بسر نرود
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
ما گدایان خیل سلطانیم/شهربند هوای کوی جانانیم
دل میرود ز دستم خدا را / درداکه راز پنهان خواهد شد آشکارا
نیست چون آینه ام روی ز آهن چکنم
ملک جانم همه چون بارگه عشق تو شد
به چه ارزد تن و جان ار تو روی
بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم
بهتر که به زرق زاهدی ورزیدن
ز بامي كه خيزد مشكل نشيند
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
عشق را آیینه گردانم هنوز/زان سبب در عشق پنهانم هنوز
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چون لطف خدا بی حد و اندازه شوم
کس نمی بینم زخاص و عام را
آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه کار به نام من بیچاره زدند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود/ وین راز سر بمهر به عالم سمر شود
بیا که در تن مرده روان در آید باز
زین آتش نهفته که در سینه ی من است/خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
بگشود نافه ای و در آرزو ببست
تا نگوییم بد و میل به نا حق نکنیم/جامه ی کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
مرا می بینی و هر دم زیادت میکنی دردم/ترا می بینم و میلم زیادت میشود هردم
پنج تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست...
دی به سجاده فکندم همه تزویر و ریا
تا که گشتم نفسی لوءلویی اندر کف دست
وز خواب سحرگه هان بپرهیز!
فکر کنم این بیت درست باشه
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
شما چی ؟ شما نمی خواین شرکت کنین؟!
